على اكبر دهخدا

776

امثال و حكم ( فارسى )

را نيز هر وقت بيازماى و آزموده را بنا آزموده مده كه روزگار دراز بايد تا باز كسى آزموده و معتمد بدست آيد كه اندر مثل آمده است كه . . . ) قابوسنامه . دد و مرغ و نخجير چندين هزار * نگه كن كه چون روز گشت آشكار شونذ از برون گرسنه با نياز * چو شب شد همه سير گردند باز نه خود هستشان طمع زى پيشه‌اى * ندارند جز خورد انديشه . اى ( چنين گفت كشتاسب با رهنمون * كه روزى به بيشه نگردد فزون . . . ) اسدى . در آب مردن به كه از غوك زنهار خواستن . تمثل : بخويشاوندان كم از خويش محتاج بودن مصيبتى عظيم‌دان كه در آب مردن به كه از غوك زنهار خواستن ، منسوب به نوشيروان . از قابوسنامه . نظير : به دريا در شدن در بطن ماهى * به است از جل وزغ زنهار خواهى . از گرسنگى مردن . به كه بنان فرومايگان سير شدن . و رجوع به : اى شكم خيره بنانى . . . ، شود . در آب مرده بهتر كه در انتظار آبى . * ( سرم از خداى خواهم كه به پايش اندر افتد كه . . . سعدى . ) در آتش آب جستن از نادانى است . تمثل : بگفت اى دايه تا كى يافه‌گوئى * ز نادانى در آتش آب‌جوئى . ويس و رامين . در آتش بودن به از بيرون آتش است . اگر در مصيبت و رزيه اقارب و خويشاوندان ، مرد در نزد آنان باشد بر او آسان‌تر گذرد تا در دورى . چه گاهى كه از آنان دور است مصيبت را هرچه بزرگتر گمان برد . درآرد طمع مرغ و ماهى ببند . * ( بدوزد شره ديدهء هوشمند . . . ) سعدى . رجوع به : طمع آرد . . . شود . درآرند بنياد روئين ز پاى * جوانان بشمشير و پيران براى . سعدى . رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود . دراز است دست فلك بر بدى * همه نيكوئى كن اگر بخردى . فردوسى . رجوع به : بگيتى جز از دست نيكى . . . ، شود . دراز است طومار گردون و ليك * نگارش بجز در دو تيمار نيست . حضرت اديب . در آز باشد دل سفله مرد * بر سفلگان تا توانى مگرد . فردوسى . درازتر از شعر قفانبك . اشاره بشعر امرء القيس است كه بدين مصراع شروع مىشود : قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل . * شعر درازتر ز قفانبك پيش او كوته شود چو قافيهء شعر مثنوى . فرخى . درازدستى اين كوته آستينان بين * ( به زير دلق ملمع كمندها دارند . . . ) حافظ . رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .